آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - نقدى بر اللّغة الفارسيّه - عمرانى غلامرضا

نقدى بر اللّغة الفارسيّه
عمرانى غلامرضا


اللّغة الفارسيّه, بحوث فى النشأة والتّطور: دكتور محمد نورالدين عبدالمنعم, استاذ و رئيس قسم الّلغة الفارسيّه, بكلية الّلغات والترجمة, جامعة الأزهر.
زبان فارسى يكى از زبان هاى معدود دنياست كه حامل بخش گران بهايى از ادب بشرى است و به همين دليل از ديرباز در ميان اهل ذوق و معرفت جايگاه ويژه اى دارد و بسيارى از متفكران و صاحب نظران جهان در گذشته و حال به يادگيرى آن كوشيده اند. امروزه نيز به دليل همان پشتوانه غنى فرهنگى, كشورهاى زيادى را مى شناسيم كه در سطوح متفاوتى از محدود تا گسترده به آموزش اين زبان در مدارس و دانشگاه هاى خود مى پردازند و برخى از آن كشورها سطح آموزش زبان فارسى را تا حدّ اعطاى دكتراى زبان و ادبيات فارسى نيز اعتلا داده اند. با عنايت به اين مقدمه مسأله آموزش زبان فارسى در خارج از ايران, موضوعى هميشگى است و از ابعاد گوناگون نيز بدان پرداخته شده, اما مسأله آن قدر اهميت دارد كه باز هم وجوه ديگرى از آن مورد بررسى قرار گيرد.
امروزه ديگر در بسيارى از دانشگاه ها و مؤسسات معتبر غير ايرانى به دلايل متفاوت و گوناگون ـ كه برخى از آن دلايل را نويسنده كتاب تحت عنوان (لماذا نتعلّم الفارسية)١ آورده است ـ تدريس زبان فارسى اجتناب ناپذير شده است و تعداد دانشجويان غير ايرانى كه بنا بر ضرورت هاى علمى, از آموختن زبان فارسى ناگزيرند, رقم مهمى را تشكيل مى دهد. يكسان كردن اين آموزش هاى پراكنده و احياناً جهت صحيح دادن به آنها, در حال حاضر از اهمّ مطالبى است كه مى بايد سازمانى مثل فرهنگستان زبان فارسى بدان بپردازد و كوشش هاى گاه ارزشمند اما پراكنده را سر و سامانى بدهد, سليقه ها را به جهتى سازنده سوق دهد و از پراكندگى و تشتّت آرا در زمينه زبان آموزى فارسى بكاهد. بديهى است كه چنين رويكردى مى تواند دستاوردهاى باارزشى داشته باشد.
آنچه در حال حاضر به عنوان آموزش زبان فارسى در ساير كشورها جريان دارد, كوشش هايى است پراكنده, نامتناسب و سازمان نيافته, و كتاب هايى كه در اين زمينه تأليف شده, عمدتاً داراى اين نقص آشكارند كه گاه در خلال صفحاتى محدود, مدعى بررسى زبان فارسى از بدو الى يومنا هذا مى شوند و اين مهم را جزو اهداف كار خود قرار مى دهند; در حالى كه آميختن گونه هاى متفاوت زبان با يكديگر, كارى غير علمى و گاه گمراه كننده و حتى بيهوده است. دانشجويى كه ـ بويژه در يك كشور خارجى ـ در تماس مداوم روزانه با زبان فارسى نيست, نمونه هاى حاضر را, زبان زنده, جارى و پوياى امروزى فارسى تلقى مى كند و حتى در برخورد و كاربرد, آميزه اى گاه خنده دار از گونه هاى مختلف زبان را مى آموزد و به كار مى برد كه نه به تمامى, زبان سعدى و نصرالله منشى است و نه زبان امروز, و اگر اين نقيصه برطرف نشود و به آموزش ها جهتى صحيح داده نشود, اين خطر هميشه وجود دارد كه مجموعه آن كوشش ها راه به جايى سودمند نبرد.
كتاب حاضر در شمار كتاب هاى درسى دانشگاه الازهر مصر است; كتاب جز مقدمه و منابع و مآخذ با نام (المصادر) شامل شش فصل است با نام هاى زير:
الفصل الأول: الّلغة الفارسيّة ولهجاتها;
الفصل الثانى: تأثير الّلغة العربيّة فى الّلغة الفارسيّة;
الفصل الثالث: تأثير الّلغة الفارسيّة فى الّلغة العربيّة;
الفصل الرابع: الفارسيّة فى ايران و افغانستان;
الفصل الخامس: العامية والفصحى فى ايران;
الفصل السادس: التطور والتجديد فى الّلغة الفارسيّة.
با اين مقدمه كه اين كتاب تقريباً در ميان كتاب هاى مشابه كمترين لغزش ها را دارد و به جاى خود از محسنّات آن سخن خواهيم گفت, كتاب حاضر را بررسى مى كنيم.
توجه به اين نكته در تدوين هر كتابى ضرورى ترين است كه: (كتاب را كه مى خواند.), (براى چه سنّى و چه پايه معلوماتى نوشته مى شود.) و (كدام استفاده از كتاب, در آينده مورد نظر است.)
با همين ديدگاه به سراغ پاسخ اين پرسش ها مى رويم.
اگر غرض آشنايى با فارسى امروز است و با چنين آموزشى فرض بر اين است كه دانشجوى خارجى مى تواند از كتب فارسى روز استفاده نمايد و يا به زبان امروز گفتگو كند, قطعاً اين مراد برآورده نخواهد شد و اگر غرض ايجاد توانايى استفاده از متون كهن فارسى است, آن نيز تعليمى ناقص است و نيمى از صفحات كتاب, زائد.
البته مؤلف محترم اين كتاب در پاسخ سؤال مقدر (لماذا نتعلّم الفارسية٢) و مهم تر از آن, اينكه (چرا اين زبان را در بزرگ ترين دانشگاه هايمان كلغة اولى براى متخصصان و كلغة ثانية به هركس كه لغت عربى و تاريخ اسلام مى خواند, مى آموزيم), شش دليل متقن آورده است. بهتر است پيش از بررسى آن دلايل اين نكته را روشن كنيم كه بنا بر همين جمله, هر دانشجويى با هر زبان و مليّتى در كشورهاى مسلمان و عرب, تاريخ اسلام و لغت عربى تحصيل كند, زبان فارسى را نيز به عنوان زبان دوم در همان دانشگاه ها بدو مى آموزند. البته اين جز آموزش زبان فارسى به متخصصان است.
خلاصه اين دلايل به نقل از صفحات ٥ ـ٤ـ٧٣ كتاب عبارتند از:
١. وابستگى و پيوستگى اين دو زبان با يكديگر از قديم ترين زمان تاكنون و نيز تأثير و تأثرى كه ميان آن دو موجود است.
٢. تأثيرپذيرى شديد ادب عربى از لغات و آداب و افكار شعراى پارسى زبان در برخى دوره هاى خاص.
٣. تدوين شمار زيادى از كتب تاريخى اسلامى در دوره هاى مختلف بويژه در دوره مغول به زبان فارسى و الزام محققان عرب به دانستن حقايق تاريخى از خلال كتب فارسى.
٤. نظم داستان هاى مشترك فارسى و عربى يا اصلاً عربى, مثل يوسف و زليخا و ليلى و مجنون به فارسى.
دلايل پنجم و ششم كه به نظر نويسنده اعتبار بيشترى دارند و بايد با دقت مورد توجه قرار گيرند, عبارتند از:
اهميت دادن به اين نكته كه زبان فارسى امروز يكى از زبان هاى زنده معاصر است و شناخت عميق آن به دوام دوستى و پيوند برادرى بين دو ملت فارس و عرب كمك مى كند و به همين دليل, شناخت تمدن ايرانى, از اسباب لازم شناخت اين پيوستگى است و از آن مهم تر اينكه: كثيراً من المؤلفات والدّراسات القديمة الّتى كتبها علماء الفرس فى العلوم والمعارف المختلفه. فهناك مؤلفات فى العلوم الدينية الاسلامية, و أخرى فى الفلسفة والتصوف, وثالثة فى الأدب والتاريخ والعلوم. كلّ هذه الدراسات والمصادر القيمة فى مجالات العلم المختلفة ـ والتى ساهم بها الايرانيون القدماء فى بناء صرح الحضارة الاسلامية ـ لايمكن الاطلاع عليها الاّ فى لغتها المؤلفة بها وهى الفارسية, او لابدّ أن يتوفر عليها بعض المتخصصين فى هذه اللغة حتى ينقلوها الى العربية. ولابد لمن يقوم بهذه المهمة أن يكون دارسا للغة الفارسية متعمّقاً فيها حتى يتسنى له تأدية هذا العمل على اكمل وجه.٣
كتاب, مثل هر كتاب خوب ديگرى با اين هدف ارزنده آغاز مى شود, اما بزرگ ترين خطاى آن مشخص نكردن ابعاد و گستره تحقيق بويژه دو بعد زمان و جغرافياى زبان است و از همين روست كه چنين عباراتى در كتاب مى آيد:
ترى الفرس يستعملون كلمات عربية يمكن الاستعاضة عنها بكلمات فارسية٤ مثل (لعل) بدلا من (شايد) و (كان لم يكن) بدلا من (نابود شد). بويژه كه آوردن اين نمونه ها با قيد (والآن) و (فى عصر الحاضر)٥ صورت گيرد و نيز, نمونه هاى زير: على التعيين, بلابل (جِ بلبل), موابد (جِ مؤبد), قزاونه (جِ قزوينى), هرابده (جِ هيربد), (نياز= من نيزه), تنخذ (من ناخذاه= ملحد, زنديق, كافر).
مى پذيريم كه در دوره هاى خاصى از تاريخ زبان و ادب ايران, بعضى نويسندگان به دلايل مختلفى كه نويسنده نيز برشمرده اند, به استفاده گسترده از اصطلاحات, تركيبات و مفردات غير فارسى روى آورده اند, اما اين تأثير و تقليد تنها منحصر به همان دوره مى شود و گاهى به دوره هاى بعدى نفوذ نمى كند كه از آن جمله, نمونه هاى بالاست. اين نمونه ها نبايد با قيد والآن و فى عصر الحاضر بيايد; چون واقعيت ندارد.
معايب كتاب حاضر را مى توان در چند بخش برشمرد:
الف) كتابى از اين دست بايد كاملاً مستند باشد و مستندات آن به صورتى روشن و بى ابهام در كتاب بيايد, امّا برخى كتاب هاى مرجع در متن و حاشيه آمده است كه در منابع پايانى كتاب, نامى از آنها نيست; از آن جمله:
١. آموزش زبان فارسى, مستند در ص٤٧.
٢. تاريخ الادب فى ايران من الفردوسى الى السعدى, مستند در ص١٩/٢٢.
٣. گشايش نامه, مستند در ص٢٤.
٤. تأثير زبان فارسى در زبان عربى, مجله دانشكده ادبيات, مستند در ص٣٠.
٥. آموزش زبان و ادبيات فارسى در دانشگاه ها و مؤسسات آموزش عالى, مستند در ص٣٦.
ب) اشتباهات عديده اى كه مى توان آنها را ناشى از بى دقتى دانست; از آن جمله:
١. در حاشيه صفحه ٥ آمده است كه حرف (زْ) در اين كتاب بدل از (ژ) به كار رفته ولى در تمام كتاب اين قاعده مراعات نشده از جمله ص٢٨ مژگانش, ص٣٨ گونواژه, واژه, زمانواژه و كارواژه, بندواژه, ص٥٥ ژرف, مژده.
٢. ص٢٥, پكيزه , پاكيزه.
٣. ص٢٩, ردويانى , رادويانى.
٤. ح ص٣٠, دز , در.
٥. ص٢٥, خدواند , خداوند.
٦. ص٣٠, سرقت طرته شعرة , سرقت من طرته شعرة.
٧. ص٣٤, ايارسم واطلال , ايارسم و اطلال. (با توجه به ترجمه عربى آن در ص٣٥ فيارسوم اطلال بدون واو فرض شده)
٨. ص٣٥, ولى داشتم , دلى داشتم. (با توجه به ترجمه عربى و كان قلبى قلقا)
٩. ص٤٤, افلا , اقلاً.
١٠. ص٤٥, خائم محترمه , خانم محترمه.
١١. ص٤٦, المفعل المطلق , المفعول المطلق.
١٢. ص١٥١, ٧رداورنده , گردآورنده.
١٣. ص٥٥, الجيم المثله , الجيم المثلثة.
١٤. ص٦٤, الفاظ الدّينبة , الفاظ الدّينيّة.
١٥. ص٦٤, چوگن , چوگان.
١٦. ص٦٤, وعض الاشياء , بعض الأشياء.
١٧. ص٦٤, واژه دولاب به ماء الدلو ترجمه شده, در صورتى كه دلو الماء درست است.
١٨. ص٦٩, در زبان عربه , در زبان عربى.
١٩. ص٨٩, قدرى , قورى.
٢٠. ص٩٥, مشنركه , مشتركه.
٢١. ص٩٦, غزل حافظ حبيب , حبيبا.
٢٢. ح ص٩٧, هذه الصنه , هذه الصنعة.
٢٣. ص٩٨, زواج الفارسيه , رواج الفارسيه.
٢٤. ص١٠٣, باء , ياء.
٢٥. ص١٠٧, رمون , رومون.
٢٦. ص١١٣, ياسين خواندان , ياسين خواندن.
٢٧. ص١١٤, ياسين خوندان , ياسين خواندن.
٢٨. ص١١٤, اسطوربه , اسطوريه.
٢٩. ص١٢٩, خدواند , خداوند.
٣٠. ص١٤٠, سمارو , سماور.
٣١. ص١٤٥, پرسم , برسم. (barsam = حزم من اغصان الرّمان, با توجه به اين كه از برز فارسى آمده است.)
٣٢. ح, ص٧١, درباره گونيها , درباره دگرگونى ها…
پ) خطاها يا تسامح هاى علمى:
١. آنچه در كتاب تحت عنوان مصادر مركب٦ فارسى آمده, مبحثى است كه بيش از اين نياز به تأمّل و ژرف نگرى دارد; زيرا اگر غرض ترجمه لفظ به لفظ كلمه اى از زبانى به زبانى ديگر باشد و آنگاه چنين نتيجه گيرى شود كه مجموع واژه هاى معادل واژه بيگانه در زبان مبدأ نيز يك واژه است, تصور نادرستى است; به عنوان مثال تمام مصدرهاى باب استفعال عربى وقتى به فارسى برگردانده شوند, با آن كه در زبان مبدأ تنها يك كلمه اند, در زبان فارسى بيش از يك كلمه مى طلبند; مثلاً استقراء يعنى قريه به قريه رفتن در فارسى يك مصدر مركب به حساب نمى آيد و نيز كلمه واحد استشهاد يعنى از كسى شهادت طلبيدن, در زبان فارسى مركب از فعل و مفعول و متمم است.
بنابراين, آنچه فارسى زبان ها برابر واژه هاى تفكر, اختفا, اطعام و تغذيه به كار مى برند نه يك واژه است, و نه چون معادل يك واژه عربى است, مى توان آن را در زبان هاى ديگر نيز يك واژه به حساب آورد.
در فارسى, كلمه تغذيه مرادف دادن يا خوراندن غذا (به كسى يا چيزى) است و اگر عرب مى تواند مجموعه اى مركب از فعل (=دادن) و مفعول (=غذا) و كس (=متمم) را در يك واحد زبانى بگنجاند, جمع آنها در فارسى يك واژه نيست و از آن قبيل است فكر كردن و غايب شدن. هم چنان كه نمى توان to have someone drinksth يا to make Somebody eat Sth را چون در فارسى معادل (آشاماندن) و (خوراندن) هستند يك كلمه به حساب آورد. مثالى از زبان فارسى بياوريم; (چندمين) به عنوان صفت پرسشى در فارسى يك واژه است: تو چندمين نفرى؟ در حالى كه براى برگرداندن همين واژه به زبان انگليسى بايد راه دور و درازى پيموده شود. آيا مى توان تمام واژه هايى را كه معادل (چندمين) به كار رفته اند, يك واژه ناميد؟
بنابراين اكثر مصدرهايى كه تحت عنوان مركب و با تعريف: (مايركب من كلمة عربية وفعل مساعد فارسى) آمده است, برخلاف نظر نويسنده, مصدر مركب نيست و كلمه عربى همراه آن ممكن است مفعول, مسند, متمم يا چيز ديگرى از اين قبيل باشد.
٢. بحث مفعول مطلق نيز در فارسى نيازمند تعمق بيشترى است. نويسنده ابتدا تصريح مى كند كه: (وهو ليس موجوداً فى الفارسيه اصلاً.)٧ ولى از شعر منوچهرى براى آن مثال مى آورد. گرچه آن نمونه هاى شعر منوچهرى به دليل تأثيرپذيرى مستقيم از ادب عربى عيناً وارد شعر وى شده اما نه آنها مفعول مطلق اند و نه آنچه پس از آن با عنوان ويستعمل المفعل (=كذا) المطلق اليوم فى الفارسية المعاصره٨ مى آيد مثل: خنديد چه خنديدنى! رفتيم اما چه رفتنى! انطباق اين مثال ها بر مفعول مطلق عربى خلاف نحو فارسى است. هم چنان كه نويسنده خود با عنوان (يعتقد البعض) آورده است: (إنّ المفعول المطلق غير موجود فى الفارسيه).٩ ضمناً چنانكه ادعا شده اين نحوه كاربرد, قيد كيفيت نيز نيست, بلكه در ساخت فارسى, هركدام از اين مثال ها دو جمله اند; يعنى چه خنديدنى! و چه رفتنى! جمله هاى تعجبى اند كه به دليل ماهيت ذاتى چنين جمله هايى فعلشان حذف مى شود.
٣. استعمال مفعول له نيز در فارسى هرگز معمول نبوده و نيست و ترجمه (يدعون ربهم خوفاً وطمعاً) به (خداوند خويش را مى خوانند بيم و اميد) نهايت وسواس مترجمان اوليه را براى نقل عين كلام الهى مى رساند; در صورتى كه همين آيه در ترجمه هاى بعدى با روح زبان فارسى تطبيق داده مى شود و به صورت (پروردگارشان را با بيم و اميد مى خوانند) مى آيد كه در فارسى مرادف قيد است.
نوع ديگر مفعول لأجله يا مفعول له كه بنابر ادعاى نويسنده به صورت تيمّناً يا من اجل التيمّن و تفنناً١٠ يا من اجل التفنن و غيره آمده است, در فارسى قيد محسوب مى شود نه مفعول له.
٤. در مبحث (بدء الجملة الفارسية بالفعل١١) مى خوانيم كه گاهى در فارسى, فعل در ابتداى جمله مى آيد و آن نيز در افعالى مثل (پرسيدن), (گفتن), (فرمودن) و (پاسخ دادن) رايج است.
در چنين مواردى نيز, اين فعل نيست كه در ابتداى جمله مى آيد, بلكه مجموع دو جمله هسته و وابسته (=پايه و پيرو)اند; مثل: (پرسيدم كجا مى روى) و چون در اين حالت, نهاد گسسته (=اختيارى) و متمّم جمله نخست به دليل وجود قرينه١٢ از روساخت حذف مى شوند و مفعول نيز به صورت جمله پيرو (=وابسته) به دنبال پايه (=هسته) مى آيد, اين تصور به ذهن مى رسد كه جمله با فعل شروع شده است; در حالى كه واحد محذوف, هميشه جزو جمله محسوب مى شود. البته در نمونه اى همچون شعر مجذوب تبريزى: (گفت آتش بى سبب نفروختم) ضرورت شعرى, نهاد را پس از فعل آورده و جمله با فعل آغاز شده است; يعنى چنين جمله اى مى تواند نمونه اى براى بدء الجملة الفارسية بالفعل قرار گيرد كه آن نيز در نثر عادى فارسى معمول نيست و داستان شعر, ديگر است.
٥. در مبحث تغيير تلفظ١٣ از ميان كلمات نمونه, متْواضع و متْوسط معمول نيست; مگر باز هم به ضرورت كه ناگزير تبيح المحظورات, و اين نيز خاص زبان فارسى يا فارسى زبانان نيست.
٦. حذف, از فرايندهايى رايج هر زبانى است و البته كه بررسى آن خالى از فايدتى نيست, اما در كار علمى, تنها ملاك معتبر قياس نيست, بلكه بايد از استقرا نيز سود جست; زيرا به دلايل مختلف, استثنا در فرايندهاى زبانى رخ مى نمايد. از جمله بعضى نمونه هاى آمده در كتاب در فارسى رايج نيست; مثل (ملاقا) كه در رديف تاء الآخر المحذوف از قبيل مداوا و مواسا آمده; در حالى كه اين كلمه به شكل ملاقات رايج بوده و هست و نيز كلمه (ويحك) كه جزو نمونه هاى حذف به صورت (ويك) آمده. گفتنى است كه واژه اخير به هيچ يك از اين دو صورت, معمول نيست.
٧. فصل چهارم كتاب به تفاوت ها و شباهت هاى فارسى امروز ايران و افغانستان اختصاص دارد. بحث جالبى است و با شواهد عالمانه و محققانه همراه است. اين فصل در دو قسمت تفاوت هاى آوايى و تلفظى شامل هفت مورد و تفاوت هاى مصطلحات و تعبيرات شامل ١٠ مورد آمده است و جز چند مورد مختصر بقيه بحث مستدلّ و منطقى است, اما ضرورت كلّ فصل جاى سؤال دارد و بديهى است كه چنين مبحثى نيز ناشى از اصل مشخص نبودن اهداف تدوين كتاب است.
٨. العامية والفصحى فى ايران.
نويسنده از قول ايرانيان دو اصطلاح جديد (زبان نوشتار) و (زبان گفتار) را در برابر (فصحى) و (عامية) قرار مى دهد. منبع اين قول مشخص نيست و با عنايت به اينكه فصل اخير, مهم ترين, مستدل ترين و زنده ترين فصل كتاب است, يكسان دانستن (زبان نوشتار) و (فصحى) و دادن تعريف ديگرى از آن (اللغة المشتركة التى اصطلح عليها التكون لغة التعبير الرّسمى والأدبى)١٤ به چند دليل درست نيست; از جمله:
يك. اين اصطلاح در برابر غير فصيح قرار مى گيرد و نتيجه جبرى آن اين است كه (زبان گفتار) براى بيان مطالب فصاحت ندارد.
دو. چنين استنباط مى شود كه نوشته ادبى تنها به اين (گونه)ى زبان در ايران امروز ميسر است و حال آن كه شواهد متعدد از كتاب هاى نويسندگان معاصر حاكى از خلاف اين قول است.
سه. امروزه زبان معمول راديو و تلويزيون ايران ـ جز در بخش هايى اندك ـ همين (گونه)ى فارسى است و مهم تر از آن, اين نكته است كه تعليم و تعلم شفاهى از سطح ابتدايى تا دانشگاهى با همين (گونه)ى فارسى انجام مى شود و به زبان ساده تر, هيچ استاد دانشگاه يا معلم دبستان و دبيرستانى را نمى توان يافت كه درس خود را به (گونه)ى نوشتارى زبان فارسى تقرير كند.
چهار. امروزه زبان عاميانه به زبانى اطلاق مى شود كه طبقه پايين تر از حد متوسط باسواد ـ كه اصطلاحاً به عامه مردم معروفند ـ بدان سخن مى گويند و بديهى است كه اين (گونه) از زبان فارسى با واژه ها و اصطلاحات و تعبيرهاى خاص خود, همان نيست كه در بند سه از آن ياد شد. (گونه)ى اخير گاهى از نظر جمله بندى نيز با (گونه)اى كه در بند سه آمده, متفاوت است.
پنج. (گونه)اى كه در بند سه توضيح داده شد, در كنار (گونه نوشتارى), زبان رسمى امروز مردم ايران است كه رسانه هاى صوتى و تصويريِ امروز, آن را به كار مى برند.
مسأله اى كه بايد براى رفع اين سوءتفاهم بدان توجه شود اين است كه در گذشته, زبان فارسى فقط يك (گونه رسمى معيار) داشته است و آن هم (نوشتارى) بوده, در حالى كه امروز ـ چنان كه آمد ـ دو گونه رسمى معيار نوشتارى و گفتارى دارد كه به موازات هم در ايران به كار مى روند و البته جايگاه استعمال آنها متفاوت است, نه پايگاه و خاستگاه اجتماعى آنها.
عدم توجه به نكته اخير موجب بسيارى از كج فهمى ها و سوءتعبيرها در تبيين و توضيح زبان فارسى امروز شده است.
٨. اگر از نارسايى تعبير و تقسيم بندى موجود در كتاب حاضر صرف نظر كنيم, مى توان گفت نويسنده كتاب با عنايت به جمله هاى زير, شناخت روشنى از زبان فارسى امروز داشته است:
وقد يتصوّر البعض أن اللغة العامية تحريف أو تشويه ناتج عن اللغة الفصحى, وهذا خطأ كبير; فالعامية لغة ذات كيان خاص مستقل, ولها قواعدها الخاصة بها, وهى الّتى يستخدمها الناس فى معاملاتهم اليومية وفى احاديثهم حول شئونهم العادية.١٥
در اين بخش, نويسنده موضوع سخن را با مثال هايى پرورده و توضيح داده است كه (استعانت الفارسية الادبية فى تطورها بكثير من المفردات والمصطلحات المستعمله فى العامية) و آن جا كه سخن مجال فراخ ترى براى بيان افكار و آراى موّاج در ذهن شاعران و نويسندگان مى طلبيده, ناگزير بر اين سفره گسترده گرد مى آمده اند و از آن در تبيين انديشه خويش بهره ها مى گرفته اند, با اين قيد كه (وكان يفعل ذلك عن عمد).
تاريخچه تأثير فارسى گفتارى در فارسى نوشتارى به صورتى عالمانه طرح شده و ادامه يافته است و از اوّلين كوشش هاى كسانى مثل سيد جمال الدين واعظ اصفهانى پدر جمال زاده و نسيم شمال, بزرگ علوى, صادق چوبك, حجازى, دشتى, هدايت, ايرج ميرزا, سعيد نفيسى تا دهخدا به خوبى ياد شده و آنگاه در اين بخش به ويژگى هاى زبان گفتارى تهران اشاره كرده و تغييرات نحوى و واژگانى را در دو شماره به تفصيل آورده است. اين مبحث همان است كه زبان شناسان از آن با نام (فرايندهاى زبانى) ياد مى كنند و در مقايسه گويش ها و لهجه ها با زبان معيار بررسى مى نمايند. در زبان شناسى, غالباً اين مبحث شامل كنكاش در چهار ويژگى قلب, ابدال, حذف و اضافه است, اما نويسنده در اين كتاب, آن را در ده مورد زير, بررسى كرده است:
ابدال; حذف; اضافه; اختلاف بعض الصيغ; اختلاف معانى الكلمات فى العامية عنها فى الفصحى; كلمات مترادفة فى الفصحى مختلفة المعنى فى العامية; اختلاف نطق بعض الألفاظ الأجنبية أو الفارسية فى العامية; استعمال كلمات خاصة فى العامية لاتستعمل فى الفصحى; تعدّد معانى الكلمة الواحدة فى العامية; الكنايات والمصطلحات الخاصة بالعامية.
پاره اى ملاحظات در مورد اخير:
الف) ابدال الألف الى واو: جان جون/ خانه خونه.
صادر كردن چنين حكم كلّى از شمّ زبان شناسى نويسنده كه در همه جاى نوشته مشهود است, بعيد مى نمايد; زيرا اگر چنين باشد, بار هم بور مى شود و باد هو بود و سينما فى المثل سينمو; در صورتى كه مى دانيم چنين نيست و اين ابدال نه الف به واو بلكه آ (‰) به او (u) است, آن هم نه همه جا بلكه پيش از دو واج غنّه (nasal) م ـ ن; مثل بام , بوم و نان , نون و همان طور كه نويسنده محترم در پاورقى١٦ آورده اند, اين فرايند بازهم همگانى نيست بلكه استثناهايى قاعده مند دارد.
ب) ابدال الهاء الى ياء.
طرح قاعده به اين صورت درست نيست; زيرا اين مورد شامل حذف است و بايد در آن مبحث بررسى شود. قاعده اين مسأله, حذف واج (ه) پايانى و ميانى در فارسى اخير است. بويژه در كلمات پركاربرد.
پ) ابدال السين و التاء الى سين المشدّده= st , ss
مورد اخير نيز مشمول قاعده حذف است. حذف در خوشه هاى همخوان (=صامت) st, ft وnd; يعنى صامت پايانى پيش از صامت يا سكوت حذف مى شود و در برخورد با مصوّت, دوباره برمى گردد يا به جاى st, ss مى آيد:
پيش از صامت: رفت , رف مدرسه raf madrese . raft
پيش از مصوّت: رف/ته, رَف/تش rafteùs و rafte
ت) ابدال الراء الى هاء (r , e)
در اين جا قاعده حذف صادق است; معمولاً صامت پايانى (r) مى افتد و اگر پيش از آن مصوت كوتاه َ a آمده باشد, بدل به e ِ خواهد شد:
ديگه: dige . digar
اگه: age . agar
آخه: ‰xe . ‰xer
ث) ابدال الدال الى هاء فى الفعل المضارع… نيز مثل دو مورد اخير, شامل قاعده پيشين است:
مى خورَد , مى خورَ , مى خورِ.
mixore . mixora . mixorad
مى كنَد , مى كُنَ , مى كنه (مى كُنِ).
mikone . mikona . mikonad
مثال (مى گذرد) كه در كتاب (ميذره) آمده نيز نادرست است; چون در (مى گذرد), علاوه بر دو تغيير مذكور واج ُ (=o) پس از (گ) نيز حذف مى شود نه خود (گ):
mi-gzar-e . mi-gozar-e . mi-gozar-a . mi-gozar-ad
مى گُذرَد , مى گُذرَ , مى گُذرِ , مى گْذَرِ
ج) واو عطف يا ربط در فارسى دو تلفظ دارد: ١ـ ُ= o ٢ـ وَ= va نه ve ـ چنان كه در كتاب آمده ـ تلفظ غالب اين واژه (o) است, بويژه در ميان اعداد تركيبى مثل بيست ُ يك; مگر در تأكيد كه va= وَ تلفظ مى شود.
چ) نشانه جمع (ها) نيز مشمول حذف (هـ) مى شود و از آن, تنها مصوّت ‰ (=ا) باقى مى ماند.
ح) ابدال الرابطه (هستند) الى (ان).
فعل بودن در برابر يك بن ماضى (بود), چند بن مضارع دارد كه يكى از آنها (َند) است و همين (َند) است كه مشمول حذف د پايانى مى شود; چنان كه پيش تر آمد.
خ) (ابدال لفظة يك) نيز مشمول حذف صامت پايانى (ك) و تغيير مصوت a به e است.
د) استعمال لفظ (اونا) جاى (آن ها) نيز مشمول دو قاعده است: نخست قاعده ١ تبديل ‰n به un و دوم حذفِ ها.
ذ) ابدال الفتحه الى كسره فى بعض الكلمات.
اين قاعده كه نويسنده به سادگى از آن گذشته و تازه آن را فى بعض الكلمات دخيل دانسته است, شمول فراوانى دارد. از آن جمله در زبان فعلى فارسى تمام فتحه هاى پايانى به استثناى واژه (نه) تبديل به كسره شده اند: خانه, مزرعه, مراوده, مصالحه. مبحث حذف
نويسنده در اين مبحث نيز قاعده اى به دست نداده است و مثلاً معين نكرده است كه (لماذا تحذف بعض الحروف من اواخر بعض الكلمات او وسطها؟) در حالى كه اين حذف نيز قاعده مند است و حتى قابل پيش بينى و تعميم به موارد مشابه; مثلاً واج ع/ء يا هـ/ح هم اكنون, جز در ابتداى كلمه, آرام آرام دارد از زبان فارسى حذف مى شود و در گفتار, جاى خود را به كشش جبرانى واكه (=مصوّت) همراه مى دهد; مثلاً شمع امروزه چنين تلفظ مى شود: sa:m و سعدى sa:di نه saصdi و ùsam
ـ در زيرنويس صفحه ١٠٦ شرح مفصّلى در باب هاء غير الملفوظة آمده تا آن را از هاء ملفوظ مشخص سازد. بهتر است اصطلاح هاء غير الملفوظة در اين مورد به كار نرود; زيرا (ه/ـه) نماينده دو واج است: واج h و واج e و پيداست كه منظور از هاء غير الملفوظة همان (e=ـــ ِ) است.
ـ حرف جرّ ناميدن تكواژ (در) بدان دليل كه در عربى معادل حرف جرّ (فى) است درست نمى نمايد; زيرا در فارسى جار و مجرورى وجود ندارد و اين واژه نيز (نقش نماى متمم) نام دارد.
ـ در صفحه ١٠٨, مورد (و) بايد توجه شود كه در گونه گفتارى مورد نظر نويسنده, حروف اضافه غالباً محذوف است, مگر اين كه احتمال خطا, آوردن حرف اضافه را ايجاب كند; بنابر اين مثال (رفته بخونه) معمولاً به اين صورت مى آيد , رفته خونه.
ـ صفحه ١٠٩, مورد (هـ), (اضافه) با عنوان (تضاف شين زائده الى الفعل), لازم است گفته شود كه اين تكواژ, (ــ ِش) است نه (ش) و تنها به سوم شخص مفرد در زمان هاى ماضى ساده, مضارع اخبارى و ندرتاً مضارع التزامى اضافه مى شود نه به هر فعلى در هر زمانى.
ـ ص١١٠: اختلاف النطق بعض الالفاظ الأجنبيه أو الفارسيه فى العامية.
نمونه هاى (تير غلاف) به جاى تلگراف و (حاضر اومده) به جاى مستعد, يعنى تنها نمونه هاى آمده براى اين بخش, نادرست است.
ـ ص١١٢ و١١١, آنچه در مورد (أما) آمده, درست نيست; اين واژه در گفتار و نوشتار كاربرد وسيع دارد.
ـ ص١١٢, كلمه (دوش فروش) به معناى (مرابى) مستعمل نيست.
ـ ص١٢٥, صحيح كلمه (آبتين) يا (آتبين) در پهلوى (اثفيان) بوده است, نه آن چنان كه نويسنده آورده , انغيان.
ـ ص١٢٦, برخورد مورد به مورد با واژه ها گره گشا نيست; زيرا هر واژه ممكن است به دلايلى دچار تغييرات واجى شود كه با تغييرات واجى واژه هاى ديگر متفاوت باشد; بنابر اين دادن قاعده براى دگرگونى هاى گسترده بايد اصل شمرده شود. در مورد چادر و تغيير تلفظ چادَر به چادر بايد اين جمله نيز اضافه شود: وينطقها اليوم بعض سُكّان ايران بفتح الدّال.
ـ ص٩ـ ١٣٨, تغيير تلفظ برخى از واژه هاى خارجى مثل واكس , واسك, تاكسى , تاسكى و لوكس , لوسك بسيار نادر و عوامانه است كه در چنين كتابى مى توان از آن چشم پوشيد.
ـ يكى از مشكلات اساسى كتاب آميختگى بين مفاهيم زبان, گويش و لهجه است و البته با عنايت به اين كه فعلاً به دلايل متعدد, تعريف مفاهيم فوق بيشتر جنبه سياسى يافته است تا زبان شناسى باز هم در مورد يك مملكت, به كار بردن اصطلاح زبان نه اَوْلى و اصحّ كه لازم و واجب است, ولى اين كتاب, متأسفانه در پاره اى صفحات, اصطلاح نادرست اللهجة الايرانيه را به كار مى برد كه قطعاً مراد از آن, طبق مفاد نوشته, زبان است و نه چيزى جز آن.
ـ ص٥ ـ١١٤, شرحى درباره بعض اللغات الخاصّه آمده است و از آن جمله است: زبان زرگرى و زبان كولى ها (لوتر) و مرغى و كشكى و سينى; كه به عنوان تحقيق و تدقيق درخور توجه است الاّ آن كه به اين نوع از گفتار, اطلاق زبان جايز نيست بلكه مى توان آنها را (گونه) به حساب آورد نه حتى گويش و لهجه, چه رسد به زبان. محاسن كتاب
١. نگاه نويسنده به موضوع زبان, نگاهى عالمانه و دقيق است; چنان كه با پيشرفته ترين دستاوردهاى علمى درباره زبان تطبيق مى كند و آنجا كه سخن از نظريه هاى زبانى به ميان مى آورد, بسى سنجيده و متين است و اگر نمونه هاى ارائه شده گاه يارى نمى كند, درستى قاعده, همچنان خدشه ناپذير باقى مى ماند; از جمله بحثى كه با عنوان التغييرات اللّتى نظراً على الكلمات العربية المستعملة فى الفارسية١٧ آمده است با منطق زبان مطابقت مى نمايد و بر آن ايرادى اساسى نمى توان گرفت, الاّ در انتخاب نمونه ها كه آمد.
٢. اظهارنظرهاى نويسنده بويژه در بحث اشتقاق در زبان فارسى مبنايى كاملاً علمى دارد و متكى بر آخرين پژوهش ها در حوزه زبان هاى هند و اروپايى است و نويسنده كه خود اهل زبان سامى و متخصص در آن است, براساس استقرايى ناقص ـ كه متأسفانه از حدود نزديك به يك قرن پيش تاكنون دستورنويسان سنتى ما آن را قاعده اى كلى و لايتغيّر ناميده اند ـ به تحليل اشتقاق در زبان فارسى دست نزده است. وى تمام واژه هاى داراى وند را, از قبيل سرخك, سفيده, پايه, دانشكده, هم نشين و…, ـ از هر نوع كلمه اى ساخته شده باشند ـ مشتق مى داند.
٣. از بخش هاى جالب كتاب, آن است كه نويسنده چرايى اخذ و اقتباس بين دو زبان فارسى و عربى را بررسى مى كند و بر آن است كه علت نقل بسيارى از كلمات فارسى به عربى, نياز واقعى زبان عرب به آن واژه ها بوده است و در اين اخذ و اقتباس نيز تنها به مفردات قناعت ورزيده اند, اما برعكس, فارسى زبانان را غالباً هيچ ضرورتى به اقتباس واژه هاى عربى برنيانگيخته است, بلكه تظاهر به عربى دانى يا ساختن صنايع بديعى باعث روى آوردن بعض الادباء به زبان عرب و حتى (كثيراً من الكلمات العربيّه المهجورة) شده است و در اين راه به معناى وسيع كلمه دچار افراط گشته اند. ديگر اينكه عرب هيچ جمله يا عبارتى از فارسى اخذ و اقتباس نكرده و آن را عيناً در زبان خويش نياورده است, اما در زبان فارسى ـ جز آنچه در حوزه اعتقادى است و براى آن معادلى وجود نداشته ـ اقتباس به كرّات به وقوع پيوسته است.
٤. زبان كتاب, مثل هر كتاب علمى ديگرى ساده و به دور از پيچيدگى است.پى نوشت ها: ١. ص٧٣. ٢. همان. ٣. ص٧٥. ٤. ص٣٥. ٥. ص٣٤. ٦. ص٤٥. ٧. ص٤٦. ٨. همان. ٩. ص٤٧. ١٠. همان. ١١. همان. ١٢. نهاد اختيارى (=من) به دليل وجود قرينه لفظى (=نهاد پيوسته =نهاد اجبارى =شناسه = َم) و متمم به دليل قرينه حضورى يا ذهنى. ١٣. ص٤٩. ١٤. ص٩٤. ١٥. ص٩٥ـ٩٦. ١٦. ص١٠٢. ١٧. ص٤٨ به بعد.